مُد و هویت

هویت یکی از قابل توجه ترین و مورد بحث ترین ایده های اولیه در علوم انسانی و اجتماعی است. مد به عضوی جدایی ناپذیر از ساختار و بازسازی هویت تبدیل شده است و خود و تناقض هایمان را در زندگی روزمره بازنمایی می کنیم. با اتخاذ ظاهری متفاوت (تفاسیر شخصی و مقاومت هایی که نسبت به مد نشان داده می شود) افراد چیزی که هستند و آن چیز که می خواهند بشوند را نشان می دهند. افزون براین، افراد همچنین بیانگر آن هستند که چه کسی نیستند و نمی خواهند باشند.

ظاهر، استعاره ای از هویت است؛ استعاره ای پیچیده که شامل ویژگی های فیزیکی (مانند پوست، شکل کلی بدن و بافت مو) و همچنین نحوه لباس پوشیدن و نحوه آرایش است. به دلیل این که موارد بعدی مستعد تغییراست، بیشتر در معرض روش های سیال و پر نوسان درک شخص از خود در رابطه با دیگران درون بستر بزرگتری به نام مد قرار می گیرد.

پوشش ظاهری هر شخص بیان کننده ی بصری هویت هایی چند گاند از جمله جنسیت، نژاد، قومیت، طبقه ی اجتماعی، سن، هویت ملی و علاقه های شخصی، زیبایی شناسی و سیاست است که با یکدیگر هم پوشانی دارد. اما تمام این هویت ها در زمان واحد نمایان نیستند. مناسبت قدرت، آگاهی شخص از هویت خود یا دیگری را تحت تاثیر قرار می دهد. هویت های برتر (مانند سفیدی، مردانگی، دگر جنس گرایی) اغلب به عنوان خصایص عادی یا طبیعی پذیرفته می شوند. به علت تداخل و هم پوشانی هویت ها بازنمایی آن ها اغلب به سادگی امکان پذیر نیست. از دید مطالعات فرهنگی می توان دریافت که هویت ها نه تنها دارای تاریخ بلکه همچنین آینده است: از مکانی می آیند، پیچیده و متناقض هستند و ما را قادر می سازند تا آنچه ممکن است بشویم را بیان کنیم.

بیان کردن این که چه کسی هستیم و چه کسی خواهیم شد در کلام چالش برانگیز است؛ سبک ظاهری راهی ساده تر برای بیان یک عبارت که به سختی می توان آن را با لغات بیان کرد که آن هویت های در حال ظهورو در تعامل با یکدیگر است پیشنهاد می کند. در واقع، سخن گفتن از آنچه نمی خواهیم باشیم آسان تر است (برای مثال زنانه نیستم، هرزه نیستم، دیگر کودک نیستم) تا اینکه بخواهیم بگوییم در حال حاضر چه کسی هستیم. علاوه بر این، یک هویت ممکن است مرزهایش با هویتی دیگر محو شده و تبدیل به آن شود(همانند تبدیل جنسیت به تمایلات جنسی) و بیان تفکرات در مورد هویت اغلب دو سویه است. دوپهلو بودن هویت سرعت بخش و الهام بخش تغییرات مد است. از جمله دو پهلویی های تحت نفوذ مد می توان از تاثیرات متقابل جوانی در مقابل سن، مردانگی در مقابل زنانگی و یا وضعیت طبقاتی بالا در مقابل فرودستی در میان دیگر امکان ها درون و بینابین هویت ها نام برد.

مطالعات در مورد هویت در علوم اجتماعی و علوم انسانی را می توان تا تاریخی طولانی تر در مورد خود، شخصیت و ذهنیت، خصوصا در فرهنگ های مدرن غربی دنبال کرد. “بریوارد” (۱۹۹۵ میلادی) اواسط تا اواخر قرن شانزدهم میلادی را به عنوان زمانی که خود آگاهی در مورد هویت به درجه ای از پیشرفت رسیده است تا بتواند برای خود به صورت جداگانه مد انتخاب کند شناسایی می کند. در قرن هجدهم میلادی برای فیلسوفانی همچون “هیوم” و “روسو” این سوال پیش آمده بود که زمانی که جوامع سنتی در حال شکسته شدن است چه چیز می تواند به منزله ی خود واقعی به حساب آید.(این مهم است که بدانیم این سوال هنوز ذهنیت یک مرد سفید پوست بورژوا است.) همچنین در قرن هجدهم میلادی مصرف کنندگان شروع به ایجاد روابطی شخصی تر با فردیت، مدرنیته، فرهنگ و پوشاک کردند برای مثال فرهنگ «مولی» قرن هجدهم میلادی لندن به ابزاری برای مردان تبدیل شد تا با تجربه ی لباس ها و وسایل زنانه از مرزهای سنتی مردانگی فراروی کنند. با شروع قرن نوزدهم میلادی مصرف، هویت را به صورت مستقیم به داشته های یک فرد، خصوصا در میان زنان بورژوای غربی ارتباط داد. در همان زمان راه های جدیدی برای بیان کردن هویت و یا انکار آن در زندگی شهری در حال ظهور بود.

مصرف کننده ی مد مدرن در حال دور شدن از توجه به ریزبینی و دقت استادانه و رفتن به سمت خود بیان گری های فردی بود. این امر را به عنوان تغییری از مد طبقه ای به مد مصرفی توضیح میدهد. این تغییر فرآیندی هموار نبوده است. مدرنیته خودش جدایی و تکه تکه شدن را خلق کرد و بنابراین فرد بودن را تبدیل به احساسی متناقض نما کرد. “ویلسون” (۱۹۸۵ میلادی) نظریه ای ارائه داد که طبق آن معنای مدرن فردیت به مثابه ی زخمی است که باعث تولید ترس از حفظ و استمرار تسلط خود می شود؛ مد تا حدودی آن ترس را تسکین داده و در عین حال به ما یادآور می شود که فردیت می تواند سرکوب شود.

اگرچه برای قرن ها لباس، اصلی بوده که طبق آن هویت شخص در فضاهای عمومی تعیین می شده است (به عنوان مثال، شغل، هویت منطقه ای، دین و طبقه ی اجتماعی)، در قرن بیستم میلادی شاهد مجموعه ای گسترده تر از زیر گروه های فرهنگی بودیم که تفاوتشان از فرهنگ غالب و همسالان خود را به شکلی بصری و با استفاده از حمایت فرهنگ مادی و تجاری بیان می کرد. در سال ۱۹۶۰ میلادی “گریگوری استون” جامعه شناس استدلال کرد که هویت، در برابر مفاهیم ثابت تر روانشناختی شخصیت دارای مزایای بسیار بوده و اینکه هویت یک کلمه ی رمزگان برای خود(سلف) نیست.

در عوض، هویت در مقام معنای بیان شده ی خود است معنایی که در واقع از طریق تعاملات اجتماعی به وجود آمده و کامل شده است. او معتقد بود که ظاهر برای شناسایی هویت افراد و تفاوتشان در زندگی روزمره نقشی اساسی دارد. “پدیده ی نوجوانی” در دهه های ۵۰ و ۶۰ میلادی از طریق ایجاد آگاهی از هویت، سن و برخورد آن با انواع موسیقی و ترجیحات شخصی این موضوع را روشن کرد – خصوصیاتی که تمامشان از طریق سبک های ظاهر بیان میشد.جنبش های اجتماعی (حقوق مدنی، حقوق فمینیستی، و حقوق اواخر دهه ی ۶۰ و اوایل دهه ی ۷۰ میلادی) با تکیه بر ابزارهای سبکی از آنها برای ساختن و فرا رفتن از هویتهای نژادگرایانه، قومیتی، و جنسیتی استفاده کردند.

از دهه ی ۶۰ میلادی تاکنون دوره ای که همه چیز از پساصنعتی گرفته تا پست مدرن به آن اطلاق شده است بازار سرمایه داری پیشرفته ( جهانی) مقادیری بسیار از کالاهای متفاوت تولید کرده است که افراد می توانند از میان آنها انتخاب کرده، ترکیب کنند و تطبیق دهند تا بتوانند هویت خودشان را ایجاد کنند. “ویلسون” (۱۹۹۲ میلادی) به ما یادآوری می کند که با وجود قطعه قطعه شدگی مدرن (یا پست مدرن)، ما در نهایت بدن هایمان را انتخاب نمی کنیم، پس بازیگوشی پست مدرنیستی هیچگاه نمی تواند کاملا پیروز ماجرا باشد. در زمینه ی تغییرات دائمی مد، سبک ظاهری کارکردی دوگانه دارد. مقاومت در برابر ایده های قدیمی در مورد شخصیت ثابت و یا خود واقعی و تثبیت سفت و سخت تر هویت ( به عنوان مثال، قومیت، جنسیت، دین). در وضعیتی که در آن محلی و جهانی از خلال یکدیگر عبور می کنند، سبک و مد ما را به استراتژی هایی مجهز می کند تا “ضرورت متناقض و عدم امکان هویت ها … در هیاهوی زندگی روزمره” را بیان کنیم.

برگرفته از: “جایگاه علم و دانش در مد و پوشاک”، والری استیل، دکتر حسین یاوری، مروا اصحابی، انتشارات سایه بان هنر



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *